تبليغاتX
dream of rain روياي باران

dream of rain روياي باران

وقتی بارون میاد بیشتر به یادت می افتم

یه روز بهم گفت :<<می خوام باهات دوست باشم؛

 

اخه می دونی؟  من اینجا خیلی تنهام .<<بهش لبخند زدم وگفتم>>:اره می دونم.فکر خوبیه ،

 

من هم خیلی تنهام.

 

یه روز دیگه بهم گفت:<<می خوام تا ابد باهات بمونم؛اخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام.

 

<<بهش لبخند زدم و گفتم: <<اره می دونم.فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام.

 

یه روز دیگه گفت: می خوام برم یه جای دور،جایی که هیچ مزاحمی نباشه.بعد که همه چیز روبراه

 

شد تو هم بیا.اخه میدونی؟من اینجا خیلی تنهام. بهش لبخند زدم وگفتم>>:اره می دونم.فکر خوبیه

 

،من هم خیلی تنهام.

 

یه روز تو نامهش نوشت:<<اینجا یه دوست پیدا کردم.اخه می دونی؟من اینجا خیلی تنهام.<<براش

 

یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:<<اره می دونم.فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام.

 

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:<<من قراره اینجا بمونم و با این دوستم تا ابد زندگی کنم.اخه

 

می دونی؟من اینجا خیلی تنهام.<<براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:<<اره می دونم. فکر

 

خوبیه.من هم خیلی تنهام.

 

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه

 

اینه که نمیدونه من هنوز هم خیلی تنهام....

احمد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:40  توسط غزل یا ف  | 

ادم ها در دو حالت همديگر را ترك مي كنند اول اينكه احساس كنند كسي دوستشون نداره و دوم اينكه احساس كنند يكي خيلي دوستشون داره

امید دارویی است که شفا نمی دهد ، اما درد را قابل تحمل می کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:28  توسط غزل یا ف  | 

سرزمین

دوست داشتم در سرزميني به دنيا مي آمدم که مردمش جُز از عشق نمي گويند،*جزازعشق نمي نويسند،جُز خواب عشق را نمي بينند، وجز از عشق نمي ميرند.*البته هيچ سرزميني اين گونه نيست.افسوس!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 9:10  توسط غزل یا ف  | 

مزار من

اگر روزي من مردم و تو مرا دوست داشتي                                             

هر پنجشنبه به مزارم بيا گل سرخي برروي قبرم بگزار

تا هميشه آن گل سرخ را که به تو داده بودم به خاطر بياورم

ولي اگر تو مردي من فقط يک بار بر مزارت ميايم و آن دسته گل سفيد

مريم را که با خون خود سرخ خواهم کرد را برايت هديه

مي کنم و عاشقانه در کنارت جان مي سپارم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 9:6  توسط غزل یا ف  | 

یادت هست گفتی دوستت دارم؟!!!

يادت هست كه گفتي دوستت دارم
سرم رو پايين انداختم و گفتم نظر لطفته؟؟؟
سرم رو بالا آوردي و تو چشام نگاه كردي وگفتي نظر لطفم نيست نظر دلمه!!!

تكرار اون نگاه نافذ و اون جمله كه هيچ وقت برام تكراري نميشه باعث شد كه دلِ منم صاحب نظر بشه
و منو مجبور كنه كه بهت بگم منم
دوست دارم:
مگر نگفته بودي(
دوستت دارم)
مگر
دوستت نداشتم؟
پس چرا حالا ، تنها هم آغوش من يادِ توست؟
يكي از ما دو تا دروغ مي گفت.....
ولي هنوز همانقدر برايم
عزيز هستي كه نمي توانم تهمت اين دروغگويي را به تو بزنم
آري من دورغ مي گفتم...
دورغي به وسعت تمام
بي تو ماندن هايم
من
دوستت نداشتم من ديوانه وار عاشقت بودم
من تو را با ذره ذره وجودم مي پرستيدم و مي پرستم احمد جان!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 9:3  توسط غزل یا ف  | 

انتظار نداشتم تا هميشه هم سلولي من بموني
انتظار نداشتم چون محكوم به
حبس ابد بودم ، تو هم فكر فرار را از سرت بيرون كني


انتظار نداشتم شريك غم هام بشي و شاديهاي كوچكت رو به من تعارف كني


انتظار نداشتم وقتي از پشت ميله ها، آزادي رو نگاه مي كني، من رو هم تو روياهات ببيني
انتظار نداشتم وقتي يواشكي كليدها رو از جيب نگهبان برداشتي، منو مَحرم بدوني


انتظار نداشتم وقتي تو اعماق شب از سلول خارج شدي، كليدها رو با خودت نبري...


انتظار داشتم به حرمت تمام خاطراتمون
تمام يادگاريهاي روي ديوار
تمام خط هاي شمارش روزهاي شب زده مون روي ديوار
تمام دوست دارم هاي روي ديوار
تمام قلب هاي تيرخورده روي
ديوار
آروم صدام مي كردي و مي گفتي:

خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 9:1  توسط غزل یا ف  | 

من تمامی عشقم را با تو قسمت می کنم

               نمی دانم که چرا نمی تونم بی تو زندگی کنم؟

               نمی تونم بی تو زندگی کنم

               منو ببر، روزم را بساز

               همیشه صورت تو رو مجسم می کنم

               نمی دانم چرا نمی تونم بی عشق تو زندگی کنم؟

               یه راه برای زندگی کردن وجود دارد

               و یک قلب برای بخشیدن

               به من بگو که به گرمای وجودم نیازمندی

               فقط من و تو باشیم وبس

               که زندگی نیست بیش از یه نفس

               در این یه نفس هر چه از دستم بر آید برات انجام می دهم

               عزیزم، من و تو

               در کنار یکدیگر باشیم

               هیچ وقت نمی خوام تو رو از دست بدم

               تا آخر دنیا

               اگر خواستی در کنارت خواهم ماند

               بی تو من همیشه تنهام

               همچون ماه که آفریده شده تا تنها باشد

                               زیرا گفته اند:

                      "عاشق همیشه تنهاست"

                         ولی این و باید بگم که:

                   با تو بودن بهتر از تنها بودنِ منه...

                        تو هم باید این و بدونی....  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 22:1  توسط غزل یا ف  | 

 سلام عزيز دلم مي دانم دوري آنقدر دور كه ديگر هق هقم را هم احساس نمي كني!!

تو رفته اي اما به يادتم لحظه به لحظه!شبها با ياد تو چشمهايم را خيس مي كنم آنقدر

 گريه مي كنم كه گريه هايم شده واسم لالايي!صبح ها هم وقتي بيدار مي شوم آهي

 بلند مرا همراهي مي كند كه منو مي سوزونه اونم چه جورررر!!!!احمد تو اون ور

 آبي اما مي دانم كه منو فراموش نمي كني!چون به سوگندي كه خوردي ايمان

 دارم منم قسم خوردم!احمد دلم گرفته اين نوشته ها رو كه دارم تايپ مي كنم چشام

 خيس خيسه!مي دانم كمتر از 1تا 2 سال بر مي گردي اما اي كاش مي دانستي اين

1 2 سال واسم هزاررررررر ساله!!!!!مي دانم كه تو هم باچشم خيس از ايران

 رفتي يك شب قبل از رفتنت اونقدر گريه كردم كه بالشت سرم خيس خيس شد

 در صورتي كه درست همان موقع تو هم داشتي گريه مي كردي!عزيزم من

 منتظرت مي مونم اينو بدون كه يك لحظه بي تو نمي تونم زندگي كنم!وقت

خداحافظي بغضي سنگين گلويم را مي فشرد هركار كردم كه بتونم درست

 باهات حرف بزنم نشد منو ببخش كه با گريه هام اعصابتو خرد كردم!تو

 رو با هيچ چيز عوضت نمي كنم اميدوارم هرجاي كشور كه هستي

موفق باشي و مي دانم كه اتفاقي واست نمي افتد چون هر روز يا 3 ايه الكرسي تو رو همراهي مي كنم خدا با توست مطمئنا!!!همه ي زندگي مني منتظر تماست هستم آخه دلم واسه صدات داره لك مي زنه!يك شعر گفتم كه مخاطبش فقط تويي تو تقديم به توعزيز دلم

هوا سرد است و صدها پنجره بي تو

 پر و لبريز بارانست

 منم در پشت شيشه شاهد احساس

 بارانم همه دلواپسي هايم به زير خاك خانه

  دفن كردم من و باران پر از درديم!!دوباره حوض خانه

  پر شد از احساس باران همان حوضي كه روزي يك اتاقك بود

 براي آن عروسكهاي شيرينم دلم تنگ است براي آن عروسكها

 براي چادر گلدار كه بوي كودكي ميداد .........

 هواي آسمان ابريست و من مي لرزم از سرما

 كسي اين جا كنارم نيست تا.........

 سكوتم ساعتي ست رفته يكي اهسته مي گويد:كجا سير

مي كني بي كس!!!!و من اينجا به خود مي آيم و چيزي

 نمي بينم به جزيك ساعت خسته كه تيك تاكش زمان را

 مي برد از پيش!! و يك چهره كه دائم پيش چشمان ترم

 مي آيد و من را شكسته مي كند كم كم!!!!!!!!!!!

چقد من بيكسم اينجا!!! و باران هم ز من بي كس تر از

بي كس!!!!!!!!!!!! صداي دلخراش در كسي در زير باران هست؟؟؟؟؟؟؟؟

        عجب ديوانه اي هستم چرا هرگز نفهميدم كه من هم عاشق

اين بوي بارانم!!خدايا من پراز دردم و باران هم زمن لبريزتر

                                         از درد!!!!!!!!!!!

احمد جان دوستت دارم تمام خاطراتت جلو چشامه وقتي دلم واست تنگ ميشه ميرم سر نماز و اونقدر گريه مي كنم كه سجاده ام هم خيس ميشه!!!!

خدا پشت و پناهت!!!

 

      

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 21:43  توسط غزل یا ف  | 

اشكي دگرندارم,خنديدنم به زوراست نفرين به هرچه قسمت, چشم دلم چه كوراست بر دل گفته بودم,دل به كسي نبندد گوشي كه بشنود كو, اين دل چه بي شعوراست هردم گريه كردم تاحدجان سپردن گويي دوا ندارد, ازعشق نااميدم,تاكي دلم بسوزد گويي غم تو با من, همزاد و جفت وجوراست دراسمان قلبم,ديگرستاره اي نيست تنها دعاي اين دل, يك مرگ سوت وكوراست

 

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند.

 

چه غمگين از اين رفتن و از اين روزهاي سرد تنهايي.

 

شايد باور نكني،از من فقط همين كلمات كه با شوق به سوي تو پر مي كشندباقي مي مانندو

 

خودكاري كه هيچ گاه آخرين حرف هايم را به تو نمي تواند بگويد.

شايد يك روز وقتي مي خواهي احوال مرا بپرسي،عكسم را در صفحه ي سفر كرده ها ببيني

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 8:14  توسط غزل یا ف  | 

چگونه؟؟؟

چگونه شرح دهم ، دستهای خسته خود را ؟

                        چگونه فاش کنم ، بالهای بسته خود را ؟

کجاسـت آنکه بهم بند میـزند ، دل ما را ؟

                      که پیش او ببرم ، چینی شکسته خود را

چه حیف شد! که به سمت شتاب آب نراندم

                     درنگِ زورق در گِل فرو نشسته خود را

من از اسـارت جغـرافیایِ رنج ، می آیـم

                    و می نویسم ، تاریخِ روح خسته خود را

بیا که جمع کنم بلکه در کنارت ــ از این پس ــ

                       تمام خاطـره های زهم گسسته خـود را

بیا که لحظه به لحظه ، به پیش پات بریزم

               شبی ، تمامی غمهای دسته دسته ی خود را

سلام بچه ها حلول ماه مبارک رمضان را تبریک میگم

مارا از دعای خیر خود دریغ نفرمایید نمازو روزه هایتان مرد قبول حق

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 6:6  توسط غزل یا ف  |